پس تا بعد یعنی تا موقعی که بتونم بیام نمیدونم حالا یا فردا یا میرم تا بعد عید یا قبل عید خدا میدونه پس تا بعد بابای
چرا خواستم بگم چون قالب قبلیم زیادی سنگین بود ودیر میومد بالا
وبه پیشنهاد یکی از دوستان که خیلی به من لطف دارن همین
اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم.
يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها
نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك بيلـچــه، تا تمام غرايز مردانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!
يـك تيــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه موهایم كمي بيانديشم !
نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم
مي خواهم ... بدوزمش به سق
... اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود
مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم !
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود !
صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يـك مردم
من هنوز يك مردم من هر روز یک مردم

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

دیریست دلم گرفته باران
اشکم که ز غم سرشته باران
چندیست "اسیر دست اویم"
لوح دلم نوشته باران!
باران! دل من چو راز دارد،
از او طلب نیاز دارد،
آن ماه سفر کرده ی دیروز،
مرغیست خموش و ناز دارد.
باران به دلم غمی نشسته
من بال و پرم. ولی شکسته!
باران مه من چه حال دارد؟؟؟
این دل ز تو هم سوال دارد!
باران برِ من ببار باران
از او خبری بیار باران
آه ای دل ناصبور، صبری
آرام بمان، قرار قدری...
.jpg)
صداي پاي عيد مي آيد
عيد قربان پاک ترين عيدها ست
عيد سر سپردگي و بندگي است
عيد بر آمدن انساني نو
از خاکسترهاي خويشتن خويش است
عيد قربان عيد نزديک شدن
دلهايي است که به قرب الهي رسيده اند
عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است
میخونم و بهتون جواب میدم ولی تا یه مدتی اپ نمیکنم
همین دوستون دارم بای بای
خیلی جالب بود ....گفتم واسه شماهم بذارم البته میذارمش ادامه مطلب
اخه گفتم شاید به بعضی خانم ها بربخوره اخه همه که مثل من باجنبه
نیستن شاید بربخوره بهشون و شروع به فحش دادن کنن منم که دلم فحش
نمیخواد بخاطر همین گذاشتم ادامه مطلب تا هرکی خواست بره ببینه ولی
فکر کنم براپسرا خیلی جالب باشه مخصوصا برا پسرایی که دنبال یه سوژه
واسه خندیدن به دخترا میگردن هرکسی خوندش حتما بهم نظرشو بهم بده
خیلی برام مهمه!!!!!!!!

سلام من بازم اومدم با یه عالمه عکس دوستای من شما در رابطه باعکس
هر مدلی که بخواین میتونم براتون بزارم فقط قبلش توقسمت نظرات بهم
بگین عکسا درمورد چی باشن در ضمن عکسایی که میزارم تو ادامه
مطلبه نظرم یادتون نره ممنون بای بای
این اولیشه برید ادامشو ببینین..............
ت
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود
(قیصر امین پور)
راستش من فکر کردم دیدم وبلاگم خیلی بی روح شده گفتم یه چندتا عکس بذارم شاید یه فرجی بشه !!!!!
عکسارو میذارم تو ادامه مطلب برید یه نیم نگاهی بهشون بندازین جیگرا!
راستی نظر . نظر نداده نرینا اگه معرفت دارین یه خوردشم واسه ما خرج کنین با مراما!okkkkk
خوب دیگه با بای جیگرا!
پیاده یا سواره فرقی نمیکنه
اما اگر همراهی داشته باشی که تنهات نذاره
بی انتها بودن جاده برات ارزو میشه...

به تعداد قطره های بارانی که
خود را برای پیوند با زمین
در آسمان رها می سازند
و به زمین می کوبند
و می شکنند دوستت دارم

وقتی که گریه کردم گفتند بچه ای![]()
وقتی خندیدم گفتند دیونه ای![]()
وقتی جدی بودم گفتند مغروری![]()
وقتی شوخی کردم گفتند سنگین باش![]()
وقتی حرف زدم گفتند پررویی![]()
وقتی ساکت بودم گفتند عاشقه![]()
حالا ما که عاشقیم میگن گناهه![]()
پس من چیکار کنم؟![]()
بهترين لحظات زندگي
1. عاشق شدن
2. آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
3. بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
4. برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
5. به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
6. به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
7. از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه!
8. آخرین امتحانت رو پاس کنی
9. کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
10. توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
11. برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
12. تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه!!!
13. بدون دلیل بخندی
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام

مرا امروز دل تنگ است مرا راهی نشانم ده.
به سوی اوج ویرانی به پیشت آشیانم ده.
نه فردایم به از امروز نه امروزم به از دیروز بود؛
مرا خود رانده است از خود تو تنهایی پناهم ده.
به مكر دلخوشی خفتم به جنگ بی كسی رفتم
شگفتا! دل فریبا بود سپاه بی كسی بی تا سپاه من پر از تنها سلاحم خرده ی دل ها دگر هرگز نگویم این سخن را هیچ دگر هرگز نگویم،
بی كسی بی كس تر از ما بود. فغان و داد و فریادی تو تنهایی! رفیق روز تنهایی؛ گزیری را نشانم ده هوای چشم من شرجی، سمای قلب من ابری، زمین هستی ام ... ؛ تو خشكی را،تو خورشیدی، تو ابری را نشانم ده.
فلك با من نمی سازد سیاهی رنگ رخسارم تو ای پژواك تنهایی جواب بی ریایم ده جواب بی ریایم ده
وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست
مقصردل دیوانه ی ماست
خدا گفت : نه
آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران
اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر
عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من
دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم
احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون
احساس ترحم داشتم. بالاخره